نوشته مصطفی با عنوان دل خوش منو ياد فراواني انداخت. فراواني نام سميناريه كه گروه بين المللي بنياد در تهران برگزار كرد و من افتخار اينو داشتم كه از اين فراواني لذت ببرم و سال ۸۷ رو با فراوانی آغاز کنم. فراواني يعني از نو شروع كن. ببين چي زياده دور و برت . از اونا استفاده كن نه اینکه افسوس چيزهايي رو بخوري كه نداري. فراواني يعني زندگي با داشته ها كه در زندگي همه ما ها به وفور يافت مي شن و لي ما نمي بينيم. اگه مي خواين چشمتون به فراووني هاي زندگيتون باز شه توصيه مي كنم در اين سمينار شركت كنين. ![]()
سلام به همه دوستان اگرچه می دونم که هنوز خیلی کمند ولی ارزششون برای من بی اندازه است. راست می گن که حوادث روزگار بدنبال هم می آن . حوادث نزدیک به هم و مربوط به هم. مهدی رو که دیدم خیلی خوشحال شدم مدتها بود که ندیده بودمش .بی اختیار به یاد زمان دانشجوییم افتادم. یاد دانشگاه بچه ها شبهای امتحان مرخصی های پایان ترم .توی همین خیالات بودم و از ورق زدن خاطرات دانشگاه درذهنم کیفور شده بودم که کلمه یادش بخیر بر زبانم جاری شد.یادش بخیر دانشگاه و این همون جمله ای بود که اعتراض شدید محسن رو در بر داره همیشه!!! چرا ؟نمی دونم. شاید شما بدونید اگه نوی دونید هم می تونید از محسن بپرسید شاید دلایل قانع کننده ای براش داشته باشه. ولی از همه این حرفها که بگذریم یادش بخیر چه دورانی بود با اینکه من به یکی از بزرگترین بحرانهای زندگیم برخوردم توی دانشگاه و کلی از انرژیمو هم توی همین قضیه از دست دادم ولی هیچوقت از یادآوری اون خاطرات نترسیدم.توی اون زمان نوشته هایی نوشتم که الان با وجود غمبار بودنشون ولی لذت خاصی بهم میدن.درسهایی ازش گرفتم هکه می تونم الان بهش تکیه کنم. می دونم کنجکاو شدید که این بحران چی بود؟؟؟؟؟ اگه مجالش باشه حتما میگم داشتم چیو میگفتم که به اینجا رسید؟؟؟ آهام. روزگار و حوادث روزگار و این حرفها داشتم میگفتم مهدی رو که دیدم خیلی خوشحال شدم بعد از کلی خوش و وش کردن با همدیگه رفتیم سراغ وبلاگش وبلاگی که همش غزل های خود مهدی بود. خیلی لذت بردم.توی پیوندهای وبلاگ مهدی اسم یکی ازدوستای دوران دانشجویی رو دیدم. مصطفی. شمارشو از مهدی گرفتم و بهش اس ام اسی زدم. هرچند وقت نکرده بودم وبلاگشو بخونم ولی می دونستم که وبلاگش حرف نداره که امروز به این نتیجه رسیدم بعد از خوندن قسمتی از وبلاگش.(خوب این حادثه اول بود) همون شب که توی فکر این بودم که چی بذارم توی وبلاگم. شعر بذارم یا نثر.توی کامپیوترم می گشتم که بین عکس ها عکس مصطفی رو دیدم. و کلی عکس دیگه از دوستام توی دانشکده و کلی موضوع برای گذاشتن توی وبلاگ(این هم حادثه دوم). فردای اونروز بدون فکر کردن در حالیکه داشتم سوخت و احتراق می خوندم توی جزوهی سوخت و احتراقم دو تا شعر گفتم که خیلی برام جالب بود (اگه پایه باشید حتما می ذارمش توی وبلاگم) حالا این ۳ تا حادثه چه ربطی به هم داشتن؟؟؟؟؟ شاید با خوندن اون شعرهایی که گفتم متوجه بشید !!! نمی دونم شاید هم نیاز به توضیح داشته باشه تا بعد
![]()

