تبليغاتX
ویترین سبز

سلام. پشت رایانه نشسته بودم و داشتم عکسهایی رو که خودم گرفته بودم نگاه می کردم. بین عکسها یه عکس از یه لیموزین سفید دیدم که البته سوار یه تریلی بود.

تابستون سال 85 بود که برای تعطیلات آخر ترم رفته بودم شهرستان فردوس (زادگاهم). اونجا این لیموزینو دیدم. رانندش که ایرانی نبود و انگلیسی صحبت می کرد، می گفت که متعلق به شاه پاکستانه . وقتی درباره مقصدش ازش پرسیدیم گفت: من از پاکستان تحویل گرفتم و در دوبی باید تحویل بدم. بالاخره وقتی بیشتر ازش پرسیدیم فهمیدیم که این ماشین سفارش یه آقای عربی هست که در دوبی زندگی میکنه . در هر صورت عکساشو گذاشتم که شما هم ببینید.

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

پدر روزنامه مي‌خواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي‌شود. حوصله پدر سر رفت و صفحه‌اي از روزنامه را كه نقشه جهان را نمايش مي‌داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد . «بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه دنيا به تو مي‌دهم، ببينم مي‌تواني آن را دقيقاً همان طور كه هست بچيني؟» و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي‌دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت. پدر با تعجب پرسيد: «مادرت به تو جغرافي ياد داده؟» پسر جواب داد: «جغرافي ديگر چيست؟ پشت اين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنيا را هم دوباره ساختم.»

نتيجه   در حل مسئله به ابعاد مختلف مسئله بايد توجه كرد.

          حل يك مسئله ساده‌تر ممكن است منجر به حل  يك مسئله  پيچيده‌تر شود.

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

چهار شخصيت خيالي در اين داستان وجود دارد دو موش به نامهای اسنیف و اسکاری و دو آدم کوچولو به نامهای هيم و هاو آنها بدون توجه به سن و جنس و نژاد يا مليت بيانگر بخشهاي ساده و پيچيده وجود ماست.

اسنيف     تغييرات را به خوبي تشخيص مي دهد.

اسکاري    به سرعت دست به کار مي شود.

هيم        تغييرات را انکار کرده و در برابر آن مقاومت مي کند او مي ترسد که تغييرها کار ها را خراب کند.
هاو         وقتي مي فهمد تغيير به موقعيت هاي بهتر منجر مي شود مي آموزد که خود را به موقع با تغييرات انطباق دهد.

اگرچه هر کدام از ما شبيه يكي از اينها عمل ميكنيم اما همگي در يك موضوع وجه مشترک داريم.

نياز به پيدا کردن راه صحيح در هزار توي زندگي و موفقيت در ايجاد تغيير.

این کتاب از 3 بخش تشكيل شده است .

بخش اول       اين بخش تحت عنوان مجلس دوستانه تعدادي همکلاسي قديمي با يكديگر ديدار کرده و درباره

تلاش خود براي رویارويي با تغييرات پيش آمده در زندگي شان صحبت مي کنند.

بخش دوم       داستان چه کسي پنير من را برده است نام دارد.

بخش سوم      تحت عنوان بحث و گفتگو می باشد.

بخش اول (مجلس دوستانه)      در این قسمت تعدادي دوست دور هم جمع شده اند تا در مورد اتفاقاتي که در زندگي براي هر يك روي داده بيشتر بدانند و بحث و گفتگو کنند.اسامي افرادي که در ذيل مي آ يد همکلاسي ها مي باشند.

آنجلا       محبوبترين شاگرد کلاس بود . گفت : زندگي از آنچه که در مدرسه فکر مي کرديم خيلي متفاوت از آب در آمد. خيلي چيزها تغيير کرده است.
ناتان     که کسب و کار خانوادگي اش را در پيش گرفته گفته آنجلا را تائيد مي کند و مي گويد: مطمئنا همين طور است.به همين دلیل وقتی دیدند که او نیز به این موضوع علاقمند است تعجب کردند.

کار لوس    گفت من فکر می کنم چون از تغییر می ترسیم ، در مقابل آن مقاومت می کنیم.

همگی اگرچه به راههای جداگانه ای رفته بودند اما همگی احساسات متشابهي را تجربه می کردند. همه آنها سعی می کردند تا بر تغییرات غیر منتظره ای که در سال های اخیر در زندگیشان پیش آمده بود غلبه کنند ولی اکثرا که برای رويارويي با این تغییرات روش مناسبی در اختیار نداشتند. بر این اصل مایکل شروع به تعریف داستان چه کسی پنیر من را برده است می کند.

بخش دوم     موشها از مغز ساده يك جونده بر خوردار بودند ولی غریزه خوبی داشتند. آدم کوچولو ها نیز از مغزی  پر از تصورات و احساسات مختلف برخوردار بودند. گرچه این دو موش و دو آدم کوچولو با يكديگر متفاوت بودند اما در برخی موارد شبیه يكديگر عمل می کردند. همه آنها هر روز صبح لباس مخصوص و کفش دویدن را به تن کرده از خانه های کوچکشان خارج می شدند و برای پيدا کردن پنیر مورد علاقه خود در هزار توی پر پیچ  و خم به جستجو می پرداختند.اسنیف و اسکاری برای یافتن پنیر از روش ساده  آزمایش و خطا استفاده می کردند.آنها هر روز يك راهرو را طی می کردند اگر معلوم می شد خالی است برگشته و راهروی دیگری را انتخاب می کردند. راهرو های خالی از پنیر را به خاطر می سپردند و به سرعت نقاط جدید تر را مورد بررسی قرار می دادند. هیم و هاو مانند موشها از قدرت اندیشه و تجارب گذشته خود بهره می گرفتند . اما در بيشتر موارد احساسات و تصورات انسانی نیرومندشان اوضاع را در دست می گرفت و شیوه نگرش آنها را تیره و مبهم می کرد. به این ترتیب کوچولو ها زندگی در هزار توی پر پیچ و خم ، بغرنج تر و پر تنش تر می شد.به هر حال روزی هر يك از آنها پنیر مورد علاقه خود را در انتهای يكي از راهروها در جایگاه الف پیدا کردند. از آن روز به بعد هر روز صبح زود هر يك از آنها به سوی جایگاه پنیر می رفتند و همواره همان برنامه همیشگی را اجرا می کردند  منتهي بعد از مدتی هیم و هاو هر روز دیرتر از خواب بیدار می شدند آهسته تر لباس می پوشیدند و قدم زنان به سوی جایگاه پنیر الف حرکت می کردند. آنها هیچ گاه فکر نکردند که این پنیر از کجا می آید یا چه کسی آن را در آنجا قرار می دهد.فقط تصور می کردند پنیر همیشه در آنجا بوده و خواهد بود.اما متاسفانه روزی طبق عادت همیشه وقتی به سراغ پنیر در جایگاه الف رفتند دیدند چیزی از پنیر نمانده. موشها تعجب نکردند چرا که می دانستند هر روز موجودی پنیر کاهش می یابد به همین دلیل خود را برای چنین امر غیر قابل اجتنابی آماده کرده بودند و به طور غریزی میدانستند که باید چه کار کنند. موش ها مسائل را بیش از حد تجزیه و تحلیل نمی کنند . برای آنها ، مشكل و جواب آن هر دو ساده و بدون پيچیدگی است: موقعیت در جایگاه پنیر الف تغییر کرده بود ، به همین دلیل اسنیف و اسکاری تصمیم گرفتند تغيير کنند.آنها هزار توي پر پیچ و خم را مورد جستجو قرار می دهند . در همین حال هیم وهاو وارد جایگاه پنیر می شوند آنها چون به تغییرات کوچکی که هر روز در اطرافشان به وقوع می پیوست، توجهی نداشتند به همین دلیل آنها آماده چنین وضعیتی نبودند.به همین دلیل قبول این واقعیت برای آنها خیلی مشكل بود  پيدا کردن پنیر (خوشبختی) کار ساده ای نبود این موضوع برای آدم کوچولو ها معنایی بیش از داشتن مقدار کافی پنیر برای هر روز به دنبال داشت  روش هیم و هاو برای کسب خوشبختی و کامیابی ، پیدا کردن پنیر بود. آنها درباره معنا و مفهوم پنیر تصور مخصوص به خود داشتند. 

برای بعضی خوشبختی داشتن وسایل مادی است .برخی دیگر تندرستی یا مفهومی معنوی از سعادت می باشد.

اسنیف و اسکاری بلافاصله بعد از برخورد با این تغییر حرکت کردند و جستجوی پنیر را آغاز کردند. ولی هیم و هاو هیچ تغییری در خود به وجود نیاوردند آنه نمی خواستند این واقعیت را قبول کنند. این وضعیت چیزی نبود که تصور می کردند. هیم و هاو گرسنه به خانه برگشتند اما هاو قبل از رفتن بر دیوار نوشت: مهم تر از داشتن پنیر ( خوشبختی) این است که آن را حفظ کنید.
آنها مدتها به جایگاه الف رفت و آمد کردند اما هیچ تغییری صورت نگرفته بود . هاو گفت: همه چیز تغییر کرده است شاید لازم باشد ما نیز تغییر کنیم و کار دیگری انجام بدهیم. هیم در پاسخ گفت : چرا باید تغییر کنیم ما انسانیم منحصر به فردیم این قبیل مسائل نباید برای ما اتفاق بيافتد و اگر اتفاق بيافتد حداقل باید بتوانیم از آن بهره برداری کنیم.دلیل هیم برای باقی ماندن در همان حال این بود که ما مسبب ایجاد این مشكل نیستیم دیگران باعث آن هستند پس ما نباید تغییری در خود ایجاد کنیم.سپس هاو تصمیم می گیرد تغییر کند. وی با خود گفت:                 دیر اقدام کردن بهتر از هرگز اقدام نکردن است.

در این مدت اسنیف و اسکاری به راه خود ادامه می دادند. و به چیزی جز یافتن پنیر فکر نمی کردند. آنها مدتها چیزی پیدا نکردند اما سر انجام جایگاه پنیر ب را یافتند. هاو قبل از حرکت تکه سنگی برداشت و روي دیوار نوشت به امید آن که هیم درباره آن فکر کند.  

           اگر تغییر نکنید نابود خواهید شد.

هاو به راه خود ادامه داد و در راه به دوستش هیم فکر می کرد. وی معتقد بود که اگر کمی سختی متحمل شود حتما نتیجه خواهد داد. هاو می دانست که:   برخی اوقات ترس ، خوب و مفید خواهد بود . مثلا وقتی از کارهایی که در حال خراب شدن است می ترسید و هیچ اقدامی نمی کنید ترس وادارتان می کند دست به کار شوید . اما اگر آنچنان بترسید که نتوانید هیچ کاری انجام دهید در این حالت ترس، مضر و زیان آور خواهد بود.

هاو معتقد بود که       اگر فرد خود با تغییرات انطباق دهد کار ها بهتر خواهد شد.

هاو به شیوه دو گام به جلو و يك گام به عقب پیشروی می کرد. هاو پس از مدتی شك کرد که آیا توقع پیدا کردن پنير تازه انتظاری واقع بینانه است یا نه؟ اما در پاسخ می گفت هر قدر هم ناراحت کننده و آزار دهنده باشد ولی در عمل از ماندن در جایگاه بدون پنیر بهتر است. هاو تصمیم گرفته بود هوشیارتر باشد: منتظر وقوع تغییر بوده و آن را پیش بینی کند وقتي تغییری حادث شود به غرایز ذاتی خود اعتماد کند و با تغییرات هماهنگ شود. هاو مدام در طول راه روی دیوارها مطالبی را می نوشت به امید آن که اگر روزی هیم بیاید آنها را خوانده و به راه خود ادامه دهد. هاو پس از مدتی حرکت ایستاد تا استراحت کند روی يكي از دیوارها نوشت:

پنیر را بو کن تا بفهمی کهنه است یا تازه.

هاو می دانست که قدرت جسمی خود را از دست داده و می ترسید که زنده نماند هاو خیال می کرد بر ترس خود غلبه کرده اما بیش از آنچه تصور می کرد میترسید. وی هیچگاه علت ترس خود را نمی شناخت اما این باره در این شرایط ضعف و ناتوانی می دانست که از تنها بودن وحشت دارد.برای این که هم به خود یادآوری کرده باشد و هم نشانه ای برای دوستش هیم باقی بگذارد تا از آن راهنمائی بگیرد روی دیوار نوشت:   اگر در مسیر جدیدی حرکت کنی ، پنیر تازه پیدا خواهی کرد.
هاو از مرگ می ترسید. سپس به ترس خود خندید و متوجه شد که:           ترس کار ها را خرابتر می کند.

هاو کاری را که اگر نمی ترسید انجام می داد در پیش گرفت، و در مسیر جدید حرکت کرد. در طول راه احساس خوشی و کامیابی می کرد علت آن را نمی دانست . اما پس از مدتی متوجه شد چرا خوشحال است و احساس کامیابی ميكند و ایستاد و مجددا روی دیوار نوشت:         وقتی بر ترس خود غلبه کنی، آزاد خواهی شد.
 

او فهمید که ترس ، او را اسیر کرده بود ولی حرکت در مسیر جدید به او آزادی اعطا کرده است.او از تصور پیدا کردن پنیر لذت می برد  روي دیوار نوشت: لذات تصور خیالی پنیر تازه، مرا به سوی آن هدایت می کند. هاو فکر خود را به آنچه که به دست آورد ، متمرکز می کرد نه به آنچه که از دست داده بود.

وی پس از مدتی به مقداری پنیر تازه ای دست یافت که تا به حال نخورده بود مقداری از آن را خورد و قوای از دست رفته خود را به دست آورد. هاو فهمید که اگر زود تر حرکت کرده بود احتمالا در آنجا مقدار زیادی پنیر پیدا می کرد. او نتیجه گرفت و با خود روی دیوار نوشت : اگر زودتر و سریع تر حرکت کنی به پنیر تازه دست خواهی یافت در غیر این صورت چیزی جز پنیر کهنه نصیبت نمی شود.

هاو مقداری از پنیر را به دوستش هیم برد اما هیم نپذیرفت و گفت : پنیر جدید دوست ندارم . این چیزی نیست که قبلا داشتم .فقط می خواهم پنیر خودم را برگردانند . و تا وقتی که به چیزی که می خواهم نرسم هیچ تغییری ایجاد نمی کنم .هاو از گفته های دوستش ناراحت شده بود ،ولی حقایقی را که کشف کرده بود دوست داشت و از اين که تحت تاثیر ترس و وحشت خود قرار ندارد ، خوشحال بود و از آنچه که تا کنون انجام می داد لذت می برد و از لحاظ روحی و جسمی تقویت می شد. هاو وقتی این موضوع را دریافت ، لبخندی زد و روی دیوار نوشت: جستجو در هزار تو ، بی خطر تر از ماندن در جایگاه بدون پنیر است.

هاو دریافت که:  ترس باعث می شود شخص درباره اوضاع و شرایط نا مناسباغراق کند و موقعیت را بدتر از آنچه هست تصور نماید.

او  قبلا از پیدا نکردن پنیر ناراحت بود و حتی حاضر نبود به جستجوی خود ادامه دهد اما از زمانی که سفر خود را آغاز کرده بود ، به اندازه کافی پنیر پیدا می کرد حتی امیدوار بود که پنیر بیشتری خواهد یافت. به نظر هاو فقط پیشروی و حرکت به جلو، هیجان انگیز بود. هاو دریافت که :   تغییر امری طبیعی است که به طور مداوم به وقوع می پیوندد و اگر مراقب باشد و پیش بینی کند ، هیچ تغییری او را شگفت زده نخواهد کرد.

هاو وقتی متوجه شد که باورها و تصورات قدیمی اش تغییر کرده اند، توقف کرد و روی دیوار نوشت:        با تصورات منسوخ و قدیمی به پنیر تازه (خوشبختی تازه) نخواهی رسید.

هاو در طول راه به آموخته های جدید خود می اندیشید و متوجه شد که:       تغییر تصورات موجب تغییر رفتار و اعمال آ دمی می شود.

هاو در طول سفر خود فهمید می توانیم معتقد شویم که : يك تغییر به ما آسیب می رساند و لذا در برابر آن مقاومت کنیم و یا بر عکس، می توانیم باور کنیم که پنیر تازه پیدا خواهیم کرد و در نتیجه ، تغییر را با آغوش باز بپذیریم. همه اینها بستگی به نوع باورها و تصوراتی که به آنها معتقدیم دارد.  روی دیوار نوشت: 

وقتی باور کنی که می توانی پنیر تازه پیدا کنی و از خوردن آن لذت ببری، در واقع مسیر خود را تغییر داده ای. 

هاو در طول راه به دوستش هیم می اندیشید و امیدوار بود که از کار خود پشیمان شده و به مسیر صحیح قدم بگذارد و با خواندن جملات روی دیوار راه خود را پیدا کند. روی دیوار درباره موضوعی که مدتی فکرش را مشغول کرده بود نوشت:

توجه:     تغییرات کوچک اولیه کمک می کند تا خود را با تغییرات بزرگتری که از راه می رسند، انطباق دهی.

سپس هاو در طول یک راهروی ناشناخته پیشروی می کرد که جایگاه  پنیر ب را پیدا کرد در آنجا دوستان قدیمی اش اسنیف و اسکاری را دید اندام فربه شان نشان می داد که مدتی است در آنجا به سر می برند.او فورا مقداری از پنیر دلخواهش خورد و موشها با سر حرکت او را تایید کردند سپس با دهان پر از پنیر روی دیوار نوشت:   درود بر تغییر و دگرگونی!

او دریافت که: بهترین راه دریافت خود عبارت است از: خندیدن به حماقتها و اشتباهات خود. هاو درباره اشتباهات گذشته خود تامل کرده و از آنها برای برنامه ریزی آینده استفاده نمود. متوجه شد که برای رویا روئی با تغییرات باید از نکات زیر استفاده نمود:

حالا نتایج مهم از این داستان روانشناسی

* مسائل را تا آنجا ممکن است ، ساده نگه دارید ، قابل انعطاف باشید و به سرعت خود را تغییر دهید.

* مسائل  و موضوعات را بیش از حد پیچیده نکرده و با تصورات توام با ترس و وحشت ، خود را آشفته و سرگردان نکنید.

* دقت کنید که تغییرات کوچک از چه زمانی آغاز می شود، زیرا در این صورت می توانید خود را برای مقابله با تغییرات بزرگی که از راه می رسد ، بهتر آماده سازید.

* وقوع تغییر  امری طبیعی است.

* پیش بینی تغییر .  منتظر باشید روزی پنیر تمام شود.

* کنترل تغییر . پنیر را بو کن تا بفهمی کهنه است یا تازه.

 * انطباق سریع و به موقع با تغییر .اگر زود تر و سریعتر حرکت کنید ، به پنیر تازه دست خواهید یافت در غیراینصورت چیزی جز پنیر کهنه نصیبتان نمی شود.

* تغییر کنید.   با تمام شدن پنیر خود را تغییر داده و حرکت کنید.

* از تغییرات لذت ببرید . ماجراجو و اهل عمل باشید تا از طعم دلپذیر پنیر تازه بهره مند شوید.

* خود را به سرعت تغییر دهید و بارها از آن لذت ببرید.

 

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

 به چند تا جمله باحال برخوردم گفتم حیفه که نخونید.   

ذهن؛چتري است كه تا باز نشود فعال نخواهد شد.

برخورد خوب؛درهايي را مي گشايد كه بالاترين تحصيلات نيز قادر به گشايش آن نيست.

از اشتباهات ديگران درس عبرت بگيريد؛آن قدر عمر نمي كنيد كه همه آنها را تجربه كنيد.

براي رسيدن به هر هدف مهم بايد دست از آسايش شست.

بااز دست دادن موفقيت درس عبرتش را از دست ندهيد

رهبركسي است كه خواهان پيشرفت مردم تا نقطه اي باشد كه حتي از نظر معلومات وتوانايي بر وي پيشي گيرد.

رفتار ومنش هر فرد كتاب مصور افكار وعقايد اوست.

بهترين زمان براي سكوت زماني است كه حس مي كنيد بايد جوابي بدهيد.

زماني كه دري بسته مي شود هميشه در ديگري گشوده مي شود اما گاه چنان طولاني و پشيمان چشم به در بسته مي دوزيم كه در گشوده شده را نمي بينيم.

خوش بينان در هرخطري فرصتي مي بينند و بد بينان درهر فرصتي خطري.

اشتباهات دروازه هاي اكتشاف هستند.

هنگام خشم اگر صبر پيشه كنيد از صدها روز تاسف خوردن رسته ايد.

درياي بي تلاطم هيچ گاه دريا نورد ورزيده تربيت نمي كند.

زماني كه همه چيز بر ضد شماست به ياد اوريد كه هواپيما همواره خلاف جهت باد اوج مي گيرد.

مخالفت صا دقانه بهترين نشانه پيشرفت است.

مديران موفق در حال زندگي مي كنند ولي به اينده توجه دارند.

نود نه درصد از ناكاميها به افرادي باز مي گردد كه عادت به بهانه تراشي دارند.

در راه رسيدن به اوج با مردم مهربان باش چرا كه هنگام سقوط با همان مردم رو به رو خواهي شد.

كودكان به انچه مي كنيد بيش از انچه مي گوئيد توجه دارند.

عادات بد رختخواب گرم و راحتي هستند كه خزيدن به درون ان اسان و خارج شدن از ان دشوار.

شكست فرصتي براي شروع مجدد و هوشمندانه تر است.

درد ورنج اجتناب ناپذير است ولي بد بختي و بيچارگي انتخابي است .

نگراني جريان باريكي از ترس است كه اندك اندك در ذهن جاري مي شود و اگر تقويت شود كانالي مي سازد كه هر فكر ديگري را خشك مي كند.

اعتماد به نفس هميشه حاصل درست عمل كردن نيست بلكه نتيجه نترسيدن از اشتباه است.

چهار چيز برگشت نا پذيرند . جمله خارج شده از دهان . تير رها شده از كمان. زندگي گذشته وفرصت هاي از دست رفته.

ترس گرچه خالق نيست اما مي تواند از هيچ ؛ چيزي بيافريند.

خدمتي كه به خود مي كنيم در درونمان مي ميرد ولي انچه براي ديگران انجام مي دهيم فنا نا پذيراست.

ذهن باز هر در بسته اي را مي گشايد.

اگر مي خواهيد ديگران راز شما را فاش نكنند نخست خود حافظ ان با شيد.

پيش از انكه دست به اصلاح بز نيد مطمئن شويد كه مسائل را درست شنا خته ايد.

غصه خوردن بر نداشته ها هدر دادن داشته هاست.

انچه با خشم اغاز مي شود با شرم پايان مي پذيرد.

خنده بهترين راه رهايي از ترس و تنش است.

با تضعيف قدرتمند نمي توان به ضعيف قدرت بخشيد.

انسان بركه اي است كه بدون تغيير مداوم مرداب خواهد شد.

اجازه ندهيد نا اميد ي هاي ديروز بر ارزوهاي فرداي شما سايه افكنند.

زندگي يك بازتاب است هر چه بفرستيد همان بر مي گردد.

انچه را كه نمي توان تغيير داد بايد تحمل كرد.

ترس هايتان را براي خود نگهداريد ولي شجاعت تان را با ديگران تقسيم كنيد.

از شكست درس عبرت بگيريد مغلوب ان نشويد.

نفرت اسيدي است كه بيشتر به ظرف خود صدمه مي زند تا جايي كه بر ان مي ريزيد.

گرسنه هيچ وقت نان را بيات نمي بيند.

مشكلي كه با پول حل شود مشكل نيست هزينه است.

گرماي يك دوست در كنار شما مي تواند به مراتب بيشتر از يك كت گرانقيمت با شد.

درارزوي كاري مطابق با توانتان نباشيد تواني مطابق با كارهايتان ارزو كنيد.

كسي كه به خاطر شما دروغ مي گويد به شما نيز دروغ خواهد گفت.

كسي كه نمي خواهد با خار سرو كار پيدا كند به دنبال گل نمي رود.

سريع فكر كنيد ولي اهسته سخن بگو ئيد.

هنگامي كه خود را در مشكل  غرق مي كنيد احتمال يافتن راه حل بسيار ضعيف مي شود.

سه چيز روح شما را محدود مي كند منفي بافي . پيش داوري. و عدم تعادل.

مشكلات فرصت هايي هستند در لباس كار و تلاش.

تنها مقصود ما در زندگي عشق ورزيدن به يكديگر است اگر از عهده اين مهم بر نمي اييم حداقل بكوشيم تا يكديكر را نيازاريم.

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند. این خاطره رو بخونید

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود. ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست. به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که درآخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند. ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته  به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم. وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.  

چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:  نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.

و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم. در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست. زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند نوشته ام برای یک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست. زمان منتظر ما نمی ماند. ناگهان بانگی بر آمد وقت تمام.

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن ، کافه ی کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."
بیایید هر کدام از ما زنجیر عشقی بسازیم که تا بی نهایت ادامه داشته باشد .

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

وقتی بچه بودم همیشه اصطلاحاتی که برای انواع ماشینها می شنیدم برام جالب بود و البته هیچی هم ازش نمی فهمیدم مثلا نمی دونستم وقتی میگن پراید هاچ بک یعنی چی! تا اینکه بعدا این اطلاعات رو از اینترنت گرفتم و مطالعه کردم. فکر کنم به درد شما هم بخوره.

sedan    خودروهاي چهار درب ،صندوق دار هستند بطوريكه صندوق به عنوان جز جدا بنظر مي آيد مانند پژو405 سدان

hatchback    خودروهاي دو ويا چهار درب كه درب صندوق عقب  جزيي از بدنه خودرو است وشيشه عقب به همراه درب صندوق حركت ميكند.زاويه صندوق با سقف خودرو زاويه 90 تا 120 درجه مي سازد مانند پژو 206 تيپ 2 تا 5

 natchback      خودرويي دو ويا چهار درب با صندوق كوچك بطوريكه اتاقي بين سدان وهاچ بك دارد.شيب صندوق ناچ بك ملايم است مانند:خودروي زانتيا

lift back      خودرويي مانند هاچ بك با طرحي متفاوت وزاويه صندوق ملايم تر بطوريكه شيشه عقب با درب صندوق متحرك است.از ليفت بكها به دليل آئروديناميك نامناسب ،كمتر استفاده ميشود.مانند:پروتون ويرا ليفت بك

  coupe   خودروهاي دو درب به عنوان مدل هاي كوپه ناميده مي شوند كه معمولاً كوچكتر از انواع سدان هستند

convertible     خودرويي با سقف متحرك بطوريكه بتوان بصورت بدون سقف ويا با سقف مورد استفاده قرار گيرد.

station      خودروهاي بصورت 2 ويا 4 درب كه كشيده تر از مدل معمولي هستند وصندوق آن بصورت هاچ بك بوده ومعمولاً فضاي بيشتري براي سرنشين دارند.

limuzin    چنانچه خودرويي از مدل هاي استاندارد داراي طول بيشتري باشد ومعمولاً بالاي طول 5 متر هستند را تحت قالب ليموزين نام گذاري مي شوند.

truck(وانت)    خودروهاي باري بصورت دو ويا چهار درب هستند كه فضاي عقب خودرو جهت حمل بار اختصاص يافته است.

 luxury ( لوكس )     خودروهايي با آپشن ها وتجهيزات رفاهي بسيار بالا هستند كه به تعداد كم توليد مي گردد وبسيار گران قيمت مي باشند.

 sport      با موتورهاي تقويت شده نسبت به مدل هاي استاندارد از شتاب وسرعت نهايي بالايي برخوردارند.

super sport       خودروهايي با موتورهاي فوق العاده قوي وسرعت نهايي بالا كه معمولاً دو نفره ميباشند .مانند فراري 

mini  خودروهاي با طول كم وجثه كوچك را گويند.

multi purpose vehicle ) mpv     شبيه ون واستيشن كه داراي صندلي در رديف هاي زياد هستند ودر صورت نياز با تغيير فرم ،حالت  باري به خود مي گيرند.

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

یه خاطره خیلی زیبا از یه قهرمان ورزشی توجه منو به خودش جلب کرد ، داستان این بود:

"رابرت داینس زو" قهرمان مشهور آرژانتینی ورزش گلف، در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه، زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد، تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت: که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند، کودکش از دست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد. هفته بعد، یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر جالبی برات دارم، آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده، اون به تو کلک زده دوست من !!!  رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا رو شکر، پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده، این که خیلی عالیه!!!

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

  با سلام. امروز می خوام درباره تمدن گمشده ای در قلب خاورمیانه صحبت کنم ، تمدن باشکوه " پارسه " تمدن ایرانیان باستان ...

نمی دونم شما به شهر زیبای شیراز رفتید یا نه؟ نمی دونم از تمدن گذشته خودتون دیدن کردید یا نه؟ اگه رفتید که مطمئنم کلی لذت بردید از دیدنش والان هم احساس غروری که من دارم رو احساس می کنید. اگه هم نرفتید توصیه می کنم حتما برید چون واقعا ارزششو داره. اگه مال اونورها هم هستید که الان با خودتون میگید اینو!!  تازه حالا از خواب بیدار شده اومده شیراز گردی ! من که بعنوان یه ایرونی از طرفی واقعا غرق در غرور و افتخار شدم وقتی اون عظمت رو از ایرانیان قدیم دیدم واز طرفی دیگه هم کمی خجالت کشیدم از اینکه الان چقدر ما تونستیم اون عظمت رو حفظ کنیم. وقتی به دیدن تخت جمشید رفتم اول صبح که طلوع خورشید رو از بین دروازه ملل با تلا لوء درخشانش دیدم از شادی و غرور احساس خوشایندی داشتم. ساعتها در میان انبوه عظمت و اقتدار به همراه سایه ابرهای سیاه پرسه زدم و زمانی که غروب کمرنگ اما دلپذیر خورشید را از میان درگاههای کوتاه کاخ تچر دیدم احساسی سرد، نا امیدانه در دلم نقش بسته بود.

گذشته چندين هزار ساله اين مرز و بوم كهن حكايتي است ماندگار از تاريخ پرفراز و نشيب ملتي با روحي جاودانه. اجداد ما ايرانيان همواره در عرصه تمدن بشري يادگارهاي شگفت انگيزي از فرهنگ مادي و معنوي آفريده و سهم بالايي در تمدن جهاني داشته اند. حالا اگه مایل باشید می خوام توصیفی ار اونچه که توی تخت جمشید دیدم رو بنویسم:


موقعیت جغرافیایی و تاریخچه
تخت جمشید در نزدیکی شهر مرودشت و در فاصله حدود 65 کیلو متری شمال شرق شیراز واقع است . یونانیان به ان" پرس پولیس " می گفتند و در ایران قدیم از ان به نامهای " چهل منار " نام برده شده است ..

"رمن گیرشمن" با اطمینان رابطه تخت جمشید را با نوروز این گونه بیان کرده است : " پیش از انجام تشریفات نوروز ، بزرگان ونمایندگان کشورها به تخت جمشید می امدند و در دشت وسیع مرودشت و مغرب تخت جمشید قرار گرفته خیمه میزدند ، روز نوروز ، بزرگان و نجبای پارسی و مادی از پله وسیعی که مقابل تخت جمشید قرار گرفته بالا می رفتند و از دروازه بزرگ خشایارشاه از میان مجسمه هایی که نیمه پیکرشان انسان و نیمه دیگر حیوان است و به عنوان نگهبان در مدخل کاخ قرار داده شده عبور میکردند و پس از ان وارد حیاط مقابل در " آ پادانا " می شدند . پذیرایی اشخاص در کاخ داریوش انجام می گرفت و در پایان پذیرایی ، شاه و میهمانان از همان راهی که وارد تالار شده بودند به سوی " سه دروازه " مراجعت می کردند و از در شرقی خارج می شدند ، سپس شاه و همراهانش از طرف جنوب وارد تالار "صد ستون " می شدند . پیش از ورود شاه به تالار صد ستون روسای نمایندگان ملتها و همراهانشان که هدایای قیمتی در دست داشتند به طرف " تالار تخت " ( صد ستون ) روان می شدند . در اطراف ان سربازان جاویدان حرکت می کردند ، روسای نمایندگان از پله های بزرگ تخت جمشید بالا می رفتند و از دروازه بزرگ خشایار شاه  عبور می کردند . سپس از درشرقی  تالار مجاور درواز گذشته وارد گذرگاه طویلی می شدند . در انتهای گذرگاه دروازه دیگری بود که نا تمام مانده بود ، دعوت شدگان از مقابل ان دروازه نیز عبور کرده داخل حیاط بزرگی می شدند . در انجا سران بزرگ لشکر در تالار ستون داری گرد می امدند . ان گاه دعوت شدگان را به دربار راهنمایی می کردند ، روسا یکی پس از دیگری وارد تالار می شدند و در پیشگاه شاه هدایای خود را تقدیم می کردند . در این تالار میهمانان از طریق دیدن نقش برجسته ها و علایم و نشانه ها و توضیحاتی که به انها داده میشد با دید گاههای سیاسی و اعتقادی شاه اشنا می شدند .
نمایندگان ملتها پس از تحویل هدایا از همان راهی که امده بودند مراجعت می کردند و از درواز بزرگ خشایار شاه خارج می شدند " .

شرح بنا

پلكان ورودي    در شمال غربي تخت جمشيد پلكان ورودي همچون دستاني كه آرنج خويش را خم كرده و بر آن است تا مشتاقان خود را از زمين بلند كرده و در سينه گرم خود جاي دهد, قرار گرفته است. اين پلكان دوطرفه به طول هفت متر و به ارتفاع 111 پله است كه هركدام به ارتفاع 10 سانتي متر مي باشد. پله ها را كوتاه تر از معمول ساخته اند تا راحتي حضور و ابهت مهمانان گرانقدر و پيران فرزانه اي كه تصاويرشان با لباسهاي فاخر و بلند بر ديوارهاي تخت جمشيد نقش بسته هنگام بالا رفتن حفظ شود.

كاخ يا دروازه ملل    پس از بالا رفتن از پلكان ورودي تخت جمشيد به ورودي باشكوهي برمي خوريم كه دو گاو نر بزرگ همچون نگهباناني بر جرزهاي آن جا گرفته اند. بر اساس يكي از عقايد ايرانيان باستان, گاو اولين حيوان آفريده شده توسط اهورامزدا (خداوند جان و خرد) و همچنين سمبل بركت بوده است. بالاي جرزها سنگ نبشته اي به سه زبان عيلامي, پارسي باستاني و بابلي حك شده:

من خشايارشاه اين بارگاه همه ملل را به توفيق اهورا مزدا ساختم.از همن روي آنرا كاخ يا دروازه همه ملل ناميده اند.

پس از عبور از ورودي دروازه ملل به سالن انتظار مي رسيم. سقف اين سالن با ارتفاعي حدود 5/16 متر بر روي ديواري خشتي و چهار ستون استوار بوده. كاملترين ستون تخت جمشيد نيز يكي از همين سه ستون است كه بازسازي شده است. ميهمانان بر روي كرسي هاي سنگي اطراف مي نشسته اند تا اجازه ورود به بارگاه شاهي بيابند. دو جرز درگاه شرقي كاخ ملل با دو موجود خيالي تزيين گرديده است. بال عقاب بلندپرواز كه نشان پرچم ايران باستان بوده, بدن گاو قوي هيكل كه سمبل بركت بوده و سر شاهان هخامنشي هم شاه را همچون موجودي قدرتمند كه در حال نگهباني از كشور است نشان مي دهد.

مجموعه تخت جمشید به وسعتی حدود 135000 متر مربع و تماما از سنگ ساخته شده است. در میان سنگها از هیچ گونه ملاتی استفاده نشده اما در بعضی نقاط، سنگها را با بست های آهنی به نام دم چلچله ای به هم اتصال داده اند و از چفت هایی سربی استفاده کرده اند. مجموعه تخت جمشید  شامل هفت كاخ (تالار)، نقوش برجسته، پلكانها،‌ ستونها، ‌و دو آرامگاه سنگی است. جمعا بیش از سه هزار نقش برجسته در ساختمان ها و مقبره های تخت جمشید وجود دارد كه به طرز خارق العاده ای هماهنگ می باشند.

در قسمت بالای تخت جمشید ، در دامنه كوه رحمت؛ دو آرامگاه وجود دارد كه آرامگاه اردشیر دوم و اردشیر سوم می باشد. تخت جمشید  حدود دویست سال محل سكونت شاهان هخامنشی بوده تا اینکه در 330 پ.م. اسكندر مقدونی (که ایرانیان او را گجسته، بنفرین، پلید و دیو خو نامیده اند) آنرا سوزاند. تاریخ نگاران در مورد علت این آتش سوزی اتفاق رای ندارند. عده ای آنرا ناشی از یک حادثه غیر عمدی می دانند، عده ای دلیلش را جلب خوشنودی و ارضای بوالهوسی های "طائیس" روسپی مشهور آتنی توسط اسکندر دیو خو؛ و برخی این اقدام اسکندر را تلافی ویرانی شهر آتن (و معبد آرتیمیس در آن) بدست خشایارشا می دانند. البته آنوبانینی نظرات دیگری در این باره شنیده است؛ به طور مثال برخی بر این باورند که نابودی تخت جمشید درمقدونی روی نداده و حتی بر این باورند که پای اسکندر مقدونی هیچگاه به این منطقه نرسیده است.

از میان کاخ های تخت جمشید  کاخ آپادانا از همه قدیمی تر و باشکوهتر بوده است. ساختن این کاخ به دستور داریوش (521-485 پ.م.) در حدود سال 515 پ.م. آغاز شده و سی سال به طول انجامیده است. این کاخ 3660 متر مربع مساحت دارد. تالار اصلی 36 ستونی (6*6) و در شرق و غرب و شمال دارای ایوانهای 12 ستونی (2*6) است؛ مهمترین نقوش تخت جمشید  در پله های ایوان شرقی که گویا در ابتدا ورودی اصلی کاخ بوده حکاکی شده اند.  ارتفاع ستون های آپادانا تقریبا بیست متر و بسیار مستحکم بوده؛ به نحوی که تا زمان قاجار هنوز 13 ستون از ستونهایش بر افراشته باقی مانده بود.
کاخ دیگری که همزمان با آپادانا ساخته شده کاخ داریوش (تَچَر) است که به دلیل آنکه با سنگهای خاص بسیار صیقلی ساخته شده است معاصران آنرا تالار آیینه نامیده اند. این کاخ دارای 12 ستون (3*4) و ایوانی در جنوب با 8 ستون (2*4) است؛ و به عنوان سکونتگاه شاه مورد استفاده قرار میگرفته است.

کاخ مهم دیگر کاخ صد ستون است که ساختن آن توسط خشایار شاه (486-465 پ.م.) در حدود سال 470 پ.م. آغاز شده و بیست سال به طول انجامیده. این کاخ با 4700 متر مربع مساحت وسیعترین کاخ تخت جمشید است؛ که ایوانی 16 ستونی (2*8) درشمال دارد. ارتفاع ستونهای کاخ 14 متر بوده و ساخت آن در زمان اردشیر اول (465-424 پ.م.) پایان یافته است. پلکان ورودی اصلی تخت جمشید که در شمال غربی واقع است، توسط خشایار شاه ساخته شده و جمعا 111 پله در هر سمت دارد. طول هر پله 6.90 متر، به عرض 38 سانتیمتر و ارتفاع هر پله 10 سانتیمتر است؛ که برای حرکت آسان و محترمانه افراد بسیار مناسب بوده است.

در بالای پلکان اصلی "دروازه ملل" قرار دارد که کتیبه ای به سه زبان پارسی باستان، عیلامی و بابلی (هر یک 20 سطر) در سر در آن نگاشته شده است که در آن خشایار شاه پس از ستایش اهورمزدا و معرفی خود آورده است: گوید، خشایار شا: این بارگاه همه ی ملل (دروازه ی ملل) را من به توفیق اهورمزدا ساختم...
کاخ خشایار شاه، کاخ مرکزی (تالار شورا) کاخ اندرونی و حرم سرا و کاخ خزانه از دیگر بناهای مهم تخت جمشید  است.
پس از معرفی اجمالی بناهای تخت جمشید  باید گفت هیچگاه هخامنشیان عادت باستانی كوچ كردن را فراموش نكردند و معمولا همه ی سال را در یك جا به سر نمی‌بردند، بلكه بر حسب اقتضای آب‌و‌هوا، هر فصلی را در یكی از پایتخت‌های خود سر می‌كردند. در فصل سرما، در بابل و شوش اقامت داشتند و در فصول گرم به همدان می‌رفتند كه هوای لطیف و خنك داشت. این شهرها پایتخت به معنی اداری، سیاسی و اقتصادی بودند. اما دو شهر دیگر هم بودند كه پایتخت آیینی هخامنشیان به شمار می‌رفتند. یكی پاسارگاد كه در آنجا آیین و تشریفات تاجگذاری شاهان هخامنشی برگزار می‌شد و دیگری "پارسه" (تخت جمشید) كه برای پاره‌ای تشریفات از جمله برگزاری جشنها و به ویژه جشن نوروز و تبریک سال نو (توسط فرستادگان ملل مختلف امپراتوری ایران به پادشاه) به كار می‌آمد و به طور کلی مکانی مقدس  و خجسته شمرده میشد. این دو شهر "زادگاه" و "پرورشگاه" و به اصطلاح؛ "گهواره" پارسیان به شمار می‌رفت که گور بزرگان و نام‌آوران خود را در آنها قرار می دادند. البته از این دو؛ تخت جمشید یا همان پارسه بیش‌تر اهمیت داشته، به همین دلیل؛ اسكندر مقدونی آن را آتش زد تا گهواره و تكیه‌گاه دولت هخامنشی را از میان ببرد و به ایرانیان بفهماند كه دیگر دوره فرمانروایی ایرانیان و دوران شکست های پی درپی رومیها به سر آمده است.

 

عکسهای تخت جمشید ( TAKHT JAMSHID PHOTOS )

روش اتصال سنگها  در انتهاي خيابان سپاهيان كه كاخ ملل را به كاخ ناتمام وصل مي نموده بخشي از يك ستون روي زمين افتاده است. روي اين ستون حفره هايي است كه در آن سرب مذاب مي ريختند. سرب مذاب پس از سرد شدن سخت مي شده و دو قطعه سنگ را به هم متصل مي نموده. از حفره هاي مكعبي شكل پيشاني قطعه ستونها با استفاده از مكعب هاي سربي براي هم مركز نمودن آنها استفاده مي شده.

کتیبه ها و لوحه های کشف شده و زبان نوشته شده بر آنها   در اواخر سال 1312 شمسی، بر اثر خاکبرداری در گوشه شمال غربی تخت جمشید ، حدود چهل هزار لوحه گلی به شکل و قطع مهرهای نماز بدست آمد. بر روی این الواح کلماتی به خط عیلامی نوشته شده بود. پس از خواندن معلوم شد که این الواح عیلامی اسناد خرج ساختمان قصرهای تخت جمشید  می باشد. از میان الواح بعضی به زبان پارسی باستان و خط عیلامی است. با استفاده از کتیبه های باستانی کشف شده در تخت جمشید  مشخص شد که چهار زبان مهم بابلی (اکدی)، عیلامی، پارسی باستان و آرامی تقریبا به طور همزمان، کمابیش، در آن دوره مورد استفاده قرار میگرفته که در بین آنها پارسی باستان با 36 نشانه برای واج ها و دو نشانه برای جداکردن واژه ها از یکدیگر (میخ کج \ و علامت >) آسانترین خط بود که مانند دیگر زبانهای مرسوم در آن زمان از چپ به راست نوشته میشد ولی تنها در استفاده از نماد میخی با آن زبانها شباهت داشت. از 36 نشانه پارسی باستان 3 نشانه برای مصوت ها ( a وi  و u) و بقیه برای نشان دادن یک هجا (یک صامت + یک مصوت) به کار میرفتند. در ضمن 8 نماد نیز در این زبان استفاده میشد که برای اورمزد (اهورامزدا) 3 نشانه، برای کشور (دهیو) 2 نشانه و برای خدا، شاه و میهن (بوم) هر کدام یک نشانه به کار رفته است. توضیح دیگر در مورد زبان کتیبه ها آنکه اکثر کتیبه ها روایت عیلامی نیز دارد اما یکی از کتیبه های تخت جمشید  تنها به عیلامی نوشته شده و روایت پارسی باستان ندارد. خط میخی عیلامی که از پارسی باستان کهن تر است دارای 300 نشانه بوده و با هیچ کدام از زبان های هند و اروپایی و سامی شباهت ندارد. مشخص شده که حسابداران هخامنشی از آن برای نگاشتن استفاده می کرده اند. در مورد بابلی که گویا قدیمیترین و مشکلترین خطوط بوده نیز باید گفت که به زبان مادی بسیار نزدیک بوده و اکثر کتیبه ها روایت بابلی نیز دارند. ( حتی بعضی از پژوهشگران بزرگ با توجه به اینکه هنوز هیچ کتیبه ای که زبان و خط مادها را به درستی مشخص کند یافت نشده است این زبان را زبان مادی می دانند.)
زبان آرامی نیز که زبانی سامی است توسط دبیران کوروش کبیر مورد استفاده بوده و کتیبه ای در نقش رستم به این زبان یافت شده است.

کارگران و دستمزدشان   باکشف الواح گلی تخت جمشید  شهرت نابجایی را که می گفتند قصرهای تخت جمشید  مانند اهرام مصر با ظلم و جور و بیگاری گرفتن رعایا ساخته شده باطل گشت. زیرا این اسناد حکایت از آن دارد که به تمام کارگران این قصرها، اعم از عمله، بنا، نجار، سنگتراش، معمار و مهندس مزد می دادند و هر کدام از این الواح، سند هزینه یک یا چند نفر است. کارگرانی که در بنای تخت جمشید دست اندرکار بودند؛ از ملتهای مختلف، چون ایرانی، بابلی، مصری، یونانی، عیلامی و آشوری تشکیل می شدند که همه آنان رعیت دولت شاهنشاهی ایران به شمار می رفتند. گذشته از مردان، زنان و دختران نیز به کار گل مشغول بودند. مزدی که به کارگران می دادند غالبا جنسی بود نه نقدی، که آنرا با یک واحــد پـول بابلی به نام "شکــل" سنجیده و برابر آن را به جنس پرداخت می کردند. اجناسی را که بیشتر به کارگران می دادند و مزد آن محسوب می شد عبارت بود از: گندم و گوشت.

بقایای تمدن    ازآنچه امروز از تخت جمشید  بر جای مانده؛ تنها می توان تصویر مبهمی از شکوه و عظمت کاخها در ذهن مجسم کرد. با این همه می توان به مدد یک نقشه تاریخی که جزئیات معماری ساختمان کاخها در آن آمده باشد و اندکی بهره گیری از قوه تخیل، به اهمیت و بزرگی این کاخها پی برد. نکته ای که سخت غیر قابل باور می نماید این واقعیت است که بخش هایی از این مجموعه عظیم و ارزشمند هزاران سال زیر خاک مدفون بوده تا اینکه در حدود 70 سال قبل کشف شد.

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

سلام     چند وقته پیش با چند تا از دوستام رفته بودم کاخ سعد آباد برای دیدن موزه ها و دیدنی هاش. اول که وارد شدیم آرامش و سکوتش با فضای جنگلی و درختای تنومندش منو یاد پارک قیطریه انداخت. همه جاش دیدنی بود ولی دیدنی تر از همه چی و جالب تر از همه جاش ماشین رولز رویس شاه بود که جلوی ورودی موزه نظامی و داخل اتاقک شیشه ای محبوس شده بود. قدمت و آرم و علایم روی ماشین توجه منو به خودش جلب کرد. یکی مجسمه فرشته ای از جنس طلا  بود که بر روی جلو پنجره قرار گرفته بود که به عقیده خیلی ها این فرشته تمثال دختریه که آقای رویس به اون دل بسته بود ولی هرگز موفق به ازدواج با اون نشد. نکته جالب توجه دیگه توی این ماشین قدیمی آرم جلوی ماشین بود که بصورت دو تا حرف "آر" انگلیسی با لعاب قرمز خودنمایی می کرد. میگن همه مدل های "رولز رویس" اوایل تاسیس شرکت با لعاب قرمز پوشیده شده بودند و سپس به رنگ سیاه تغییر پیدا کردند که این تغییر رنگ دلیلی جز درگذشت رویس در همون سال نداشته که به احترام مقام والا و بزرگش ، مسئولین کمپانی برای همیشه آرم اتومبیل را سیاه کردند. البته بعضی ها هم میگن "آر" دوم هم بعد از فوت رولز مشکی شده و الان ماشینهایی که با آرم رولز رویس تولید میشن همشون لعاب مشکی دارن و ماشین رولز رویس شاه که دو تا "آر" قرمز داره نشون میده که جزء قدیمی ترین ماشین ها بوده. اینم عکسی که خودم از همون ماشین گرفتم

تاریخچه رولز رویس چیه؟  واقعیت این است که اتومبیل رولزرویس از بهترین اتومبیل های لیموزین در جهان بوده و خواهد بود. هیچ جای شکی نیست که مهندس "رویس" همواره بهترین معیارها و استانداردها را برای ساخت اتومبیل های خود در نظر میگرفت. "فردریک هنری رویس" "Frederick Henry Royce" در 27 می 1863 میلادی در آلوتن نزدیک پترزبورگ بدنیا آمد. او پسر یک آسیابان بود که در کارش ورشکست شده بود. در اوایل دوران زندگی خود مشاغل متعددی از قبیل روزنامه فروشی و پادویی و تلگراف خانه داشت. قبل از اینکه او در خط آهن بزرگ شمال شاگردی و نوآموزی را شروع کند مخارش زندگی اش به وسیله عمه اش پرداخت می شد. مشکلات و مصایب مادی به طور ناگهانی و خیلی زودرس، تعلیمات کارآموزی اش را فسخ نمد و او را مجبور کرد که در یک شرکت تولید کننده ابزار استخدام شود.وی در اوقات فراغتش به مطالعه دروس مهندسی برق می پرداخت و این مطالعه و گرایش به سوی مسایل فنی سبب گردید تا با یک شرکت مهنسی برق رابطه برقرار کند. قبل از تاسیس شرکت مهندسی برق و الکتریکی خود ، در منچستر با سرمایه ای حدود 20 پوند و با یک شریک ایم شرکت را پایه گذاری و تاسیس کرد. اولین اتومبیل رویس ، یک چهار چرخه فرانسوی ناقص بود که در سال 1903 میلادی جانشین یک مدل فرانسوی دیگر شد. این اتومبیل یک مدل دوسیلندر ناصاف و خشن و پر سر و صدا بود که در طرح آن رویس تغییرات قابل توجهی بوجود آورد.
رویس در سال 1904 میلادی ، اتومبیل دوسیلندری ساخت که هر چند موفقیت تجاری ویژه ای را نصیبش ننمود ولیکن عالی تر از مدل های مشابه فرانسوی اش بود. "چالز استوارت رولز" "Charles Stewart Rolls" پسر سوم لرد لینگاتوک بود که از فروش کالسکه های بودن اسبش موفقیت و پیشرفت قابل توجهی کسب کرده و فرد نسبتا مرفهی بود ، چرا که درشکه هایش را به طبقه اعیان و اشراف می فروخت. او اشتباهات زیادی در ابتدای کار مرتکب شد ولی بعدها این اشتباهات را اصلاح کرد. با ساخت و تولید اتومبیل ، وی اقدام به فروش انواع اتومبیل نمود. لیکن پس از اینکه هنری رویس اتومبیل استثنایی خود را تولید کرد ، رولز در هتل Midland منچستر ترتیب ملاقاتی را با وی داد. نتیجه این مذاکره عقد پیمانی بین این دو مرد بود که به اتومبیل رویس توسط سرمایه و پول رولز رونق بخشید. رویس پنج نوع اتومبیل متفاوت را تولید کرد ، یک اتومبیل با قدرت 10 اسب بخار ، یک اتومبیل با قدرت 15-20 (با موتور و شاسی مشابه) و یک اتومبیل شش سیلندر با 30 اسب بخار قدرت و اتومبیلی با همین قدرت و چهار سیلندر.
اتومبیل های فوق در ماه دسامبر 1904 میلادی در نمایشگاه پاریس به نمایش درآمدند. در همان زمان "رولز" و "رویس" موافقت کردند که اتومبیل های تولیدی شان را از این به بعد تحت عنوان "رولزرویس" بسازند و بفروشند. این شراکت در واقع با نام "رولزرویس" به طور عملی قوت یافت. مرد سوم در این شراکت که مشهور به خط پیوند در "رولزرویس" است ، نامش "کلود جانسن" بود. وی اولین منشی کلوپ اتومبیل سلطنتی بود که تحت تاثیر نبوغ "رولزرویس" قرار گرفت و راننده مسابقات اتومبیل رانی و مهندس بسیار ماهری بود.
اولین اتومبیلی که با نام "رولزرویس" به فروش رسید مدل Silver Chost با موتور شش سیلندر خطی بود که در سال 1906 تولید و در کمتر از یک سال بعنوان بهترین اتومبیل سال دنیا برگزیده شد. آرم کارخانه "رولزرویس" عبارت است از یک زمینه سیاه که در آن دو عدد حرف R انگلیسی بر روی هم نوشته شده است. این دو حرف معرف نام آقای رولز و رویس هستند.
چند نکته جالب در مورد این کارخانه وجود دارد. رولزرویس یکی از پیشرفته ترین کارخانه ها در زمینه ساخت موتور هواپیما است تا جایی که موتور هواپیمای کنکورد توسط این کارخانه ساخته شدند. بر روی جلوپنجره تمامی رولز رویس هایی که از سال 1911 به بعد ساخته شده اند مجسمه یک فرشته از جنس طلا قرار گرفته که امیلی نام داردو به عقیده بسیاری این فرشته تمثال دختری است که آقای رویس به آن دل بسته بود ولی هرگز موفق به ازدواج با او نشد. برخی هم معتقدند این فرشته سمبل آرامش است و The Spirit of Extacy نام دارد. این مجسمه از طلای 24 عیار و به روش ریخته گری سنتی ساخته می شود که این باعث می شود تا هیچکدام از این مجسمه ها کاملا شبیه به هم نباشند. 

 

سرنوشت رولز و رویس     اما نکته قابل بحث ، سرنوشت تلخ رولز و رویس در اواخر عمرشان بود. رولز که رد ضمن فروشندگی گاهی اوقات نیز پرواز می کرد در 12 جولای 1910 میلادی در یک نمایش پرواز در "بارن هاوس" کشته شد . یک سال بعد از آن ، رویس خسته از کار برای همیشه کار و خانه اش را ترک کرد. همسرش نیز او را رها کرد و پرستاری به نام "اتل اوبین" از این مرد بزرگ صنعت اتومبیل سازی نگهداری کرد. رویس که در اواخر عمرش به کلی ناتوان و علیل گردیده بود ، سرانجام در تاریخ 22 آوریل 1933 چشم از جهان فرو بست.
 

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |
دوباره سلام میگم خدمت تمامی دوستانی که به وبلاگ من سر می زنند.

 امروز روز آخر ماه رمضونه. یه ماه رمضون دیگه هم تموم شد. صدای دلنشین ربنا دم افطار و همون موقع رسیدن آش و شوله زرد نذری. صدای دعای زیبای سحر از مسجد سرکوچه و صدای یا ابالفضل نوحه خون دوره گرد تموم شد. ما موندیم با انتظار برای یه ماه رمضون دیگه توی وسط تابستون. حالا ماه رمضون امسال که گذشت و به قول قدیمی ها روسیاهیش برای ذغال موند۰ برای اونایی که قدر این ماه رو ندونستند و باز هم غافل بودند) و خوش به حال اونایی که تونستند از خوبی های این ماه از برکات این ماه خوب استفاده کنند. خوش به حال اونایی که روزه گرفتند شب های قدر رو احیاء داشتند قران به سر گرفتند و اونایی که فردا توی نماز عید فطر شرکت می کنند. امیدوارم که شما از گروه دوم باشین     راستی یه سوال هست که من از خیلی وقت پیش توی ذهنم بوده و از خیلی ها هم پرسیدم و جواب قابل قبولی نگرفتم؟  

سوالم اینه   مگه نمیگن شب قدر یه شبه توی کل جهان. گذشته از این که ما سه شب رو شب قدر می دونیم که یکی از همین شبا حتما شب قدره. فرض می کنیم که مثلا شب بیست و یکم شب قدر باشه.خوب حالا وقتی که خیلی کشورهای عربی عید فطرشون با ما یکی نیست و یکی دو روز اختلاف داره پس حتما شب قدرشون هم با ما یکی دو شب اختلاف داره. یعنی شب قدر همه ما توی نقاط مختلف جهان یکی نیست. چون اگه ما امشب رو شب قدر بدونیم قطعا توی کشوری که عید فطرش یه روز قبل از ماست شب قدرش هم یه روز قبل از ماست؟؟؟ اگه کسی نظریه ای داره خواهش می کنم برام بفرسته ممنون

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

 

آغاز     دكتر علی شریعتی در سال 1312 در روستای مزینان از حوالی شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند…. پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم، مردي فيلسوف و فقيه بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده حكيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علی حساسیتهای لطيف انسانی و اقتدار روحی و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در دبستان ابن يمين، ثبت نام مي كند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع كشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال كشور توسط متفقين ـ خانواده اش را به ده مي فرستد و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند. پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان (كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت علي كه در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حكومت و طرفداري همه جانبه او از حكومت ملي بود، واقع شد. در همين زمان يعني 1331 وي كه در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه كتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي كند. در اواسط سال 1331 تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه كاتب پور احمدآباد كرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. كتاب «مكتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته شده است. در سال 1334 پس از تاسيس دانشكده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشكده شد. در دانشكده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست كه آثاري از اخوان ثالث مانند كتاب ارغنون (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه ( 1328 ) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي كه پس از كودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده كه علي شريعتي يكي از اعضا آن جمعيت بود). آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. در طول دوران تحصيل در اروپا علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهای ملی افريقا و آسيا، آشنايي پيدا كرد و به دنبال افشای شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوی سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس سازمان يافته بود كه منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دكتر علي شريعتي شد.  دولت فرانسه كه با بررسي وضع سياسي او، تصميم به اخراج وی گرفت اما با حمايت قاضی سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجرای حكم را معوق گذارد. وی در سال 1963 با درجه دكتری يونيورسيته فارغ التحصيل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگير شد.

پس از بازگشت از اروپا      پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در اروپا، بازگشت به فضای راكد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد  پس از قبولي در امتحان به عنوان كارشناس كتب درسي به تهران منتقل می شود و با آقايان برقعی و باهنر و دكتر بهشتی كه از مسئولين بررسی كتب دينی بودند، همكاری می كند. ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسور لوئي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است. از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشكده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسی تدرس او را می توان به چند بخش تقسيم كرد: تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي كرد. چاپ كتاب اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دكتر علي شريعتي در دانشكده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد كه دانشكده هاي ديگر ايران از او تقاضاي سخنراني كنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت كه ارتباط او با دانشجويان را قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پي اين كشمكشها و دستور شفاهي ساواك به دانشگاه مشهد كلاسهاي درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطيل شد. از اواخر آبان ماه 51 بخاطر سخنراني هاي ضد رژيم، زندگي مخفي وي آغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي درمهرماه سال 1352 خود را به ساواك معرفي كرد كه تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني كردند؛ كه نهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد. در اين دوران كه مجبور به خانه نشيني بود؛ فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري كند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از كشور فرصت يافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم كند. دكتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس از اقامتي سه روزه در بروكسل عازم انگلستان شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يك ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و كمك دوستان و ياران او از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س) در سوريه به خاك سپرده شد.

مجموعه آثار      زن- چه بايد كرد- برای خود، برای ما،‌ برای ديگران - انسان- جهانبینی ایدئولوژی- مذهب عليه مذهب- بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- علی (ع)- انسان بی خود- اسلام شناسی مشهد - میعاد با ابراهيم- روش شناخت اسلام- گفتگوهای تنهایی- هنر- ويژگيهای قرون جدید- فرهنگ لغات- آثار گوناگون - نامه ها- با مخاطبهای آشنا- يك جلوش تا بی نهايت صفر- پدر، مادر، ما متهمیم!- بازگشت- ابوذر - خودسازی انقلابی- شيعه- حج- ما و اقبال- جهت گیری طبقاتی اسلام - تشيع علوی، تشيع صفوی - نيايش- هبوط در كوير- تاريخ تمدن جلد دوم- تاريخ تمدن جلد اول- اسلام شناسی دوره سه جلدی ۳۵-تاريخ اديان جلد دوم- تاريخ اديان جلد اول- حسین وارث آدم

 حالا چند جمله عاشقانه از دكتر

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است.

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری.

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.   

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

ای خدا   بعد ۲۵ سال باز هم باید از این بچه در س خونها بکشیم. بابا به کی بگم هنوز کلاسها شروع نشده  چیز بودن هم حدی داره . بمیرم براتون این اشتیاقتون به تحصیل علم و دانش منو کشته بابا بس کنید زشته این هفته رو مثل بقیه (مثل امثال من) میرفتید صفا. وقت برا درس خوندن زیاده.اوو و و و و و   کو تا آخر ترم

آخه ممد جون تو میری سر کلاس لاقل تعطیلات مارو به هم نزن دیگه. از شنبه تاحالا ۲ تا اس ام اس اومده ازت. اولی:وحید کلاس سمینار تشکیل شد دومی: وحید کلاس محاسبات تشکیل شد. الان هم که روز دوشنبه است منتظرم تا اس ام اس تشکیل کلاس آیرو پیشرفتت هم بیاد.

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |
با سلام خدمت تمامی دوستان

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

در آستانه عید سعید فطر آرزو می کنم که طاعات و عبادات تمامی شما عزیزان مقبول درگاه خداوند بوده و روزهایی سراسر امید و پویایی در انتظارتان باشد

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

                                                بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

در کنار ساحل ، روي تخته سنگ تکبر نشسته بودم .که از آن سوي درياي رحمت الهي ، صداي دلنواز عشق را شنيدم .قايقي از توبه ساختم و با پارويي از آرزو ، پا به درياي رحمت الهي نهادم. ناگهان دريا طوفاني شد و يک يک تخته هاي قايقم را جدا کرد.با خود انديشيدم : (چه سست توبه ام من)

ديگر، داشت دير مي شد که به آخرين تخته باقيمانده چسبيدم و سخت تر از هميشه گريستم.اين بود که: نوري از فانوس بخشش خداوندي دلم را روشن کرد.و دوباره خودم را به خدا سپردم     
+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |