تبليغاتX
ویترین سبز

اقلیمی به نام حیات

و سرزمین دیگری به نام مرگ وجود دارد

و پلی که این دو را به هم متصل می کند

عشق

نام دارد .

با تو الفبای عشق را آموختم

ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و کلبه عشقمان بالیدم

تو همه گمشده ام شدی

حال که اینچنین شیفته توام ، باش تا در کنارت آرامش بیابم .

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

چشم خود را به تو مدیونم من

اگر عشق تو نبود :

 چشم من همچون ابر مثل ابری انبوه آنقدر میبارید تا جهان خانه ی ظلمت می شد

 لب خود را به تو مدیونم من اگر عشق تو نبود :

 لب من چون گل پژمرده ی باغی می شد و لب از بوسه تهی

 هستیم را به تو مدیونم من اگر عشق تو نبود :

 کوچه ها قصه ی سرد،خانه ها لانه ی زرد،چشمه ها خاکی و خشک ودر اندیشه ی

بیهودگیم ناگهان میمردم

شمعی که در باد زاده شد،

 هرگز نمی ميرد

 و آن آوا کز بطن خاموشی روييد،

 خاموشی هرگز نمی گيرد.

خورشيد می شکفد و آواز،

 ذرات چون قاصدکی در باد زندگی را لبخند می دهد .

آغوش گرم و آتشین تو هرکدام رشته عصر مرا به دست گرفت

و طراوت و شیرینی به زندگیم بخشید

قلب و روح و جان من با آرزوی تو زنده خواهد ماند

هیچ کس نمی تواند بین من و تو جدایی افکند

 

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند.

آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند.

آياميدانستيدکه  سه جمله ای که بيان آنهاازهمه جملات سختتراست. 
دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن ميباشد.

آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند.

آيا ميدانستيد که کسانی که زرد ميپوشند  از زيبايی خود لذت ميبرند.

آيا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند.

آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد.

آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است.

آيا ميدانستيد اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد.

+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |

                                                بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

در کنار ساحل ، روي تخته سنگ تکبر نشسته بودم .که از آن سوي درياي رحمت الهي ، صداي دلنواز عشق را شنيدم .قايقي از توبه ساختم و با پارويي از آرزو ، پا به درياي رحمت الهي نهادم. ناگهان دريا طوفاني شد و يک يک تخته هاي قايقم را جدا کرد.با خود انديشيدم : (چه سست توبه ام من)

ديگر، داشت دير مي شد که به آخرين تخته باقيمانده چسبيدم و سخت تر از هميشه گريستم.اين بود که: نوري از فانوس بخشش خداوندي دلم را روشن کرد.و دوباره خودم را به خدا سپردم     
+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت |