چشم خود را به تو مدیونم من
اگر عشق تو نبود :
چشم من همچون ابر مثل ابری انبوه آنقدر میبارید تا جهان خانه ی ظلمت می شد
لب خود را به تو مدیونم من اگر عشق تو نبود :
لب من چون گل پژمرده ی باغی می شد و لب از بوسه تهی
هستیم را به تو مدیونم من اگر عشق تو نبود :
کوچه ها قصه ی سرد،خانه ها لانه ی زرد،چشمه ها خاکی و خشک ودر اندیشه ی
بیهودگیم ناگهان میمردم
شمعی که در باد زاده شد،
هرگز نمی ميرد
و آن آوا کز بطن خاموشی روييد،
خاموشی هرگز نمی گيرد.
خورشيد می شکفد و آواز،
ذرات چون قاصدکی در باد زندگی را لبخند می دهد .
آغوش گرم و آتشین تو هرکدام رشته عصر مرا به دست گرفت
و طراوت و شیرینی به زندگیم بخشید
قلب و روح و جان من با آرزوی تو زنده خواهد ماند
هیچ کس نمی تواند بین من و تو جدایی افکند
+ نوشته شده توسط وحيد نامور محبوب در و ساعت
|

